![]() |
![]() |
|
|
خیلی جلوی خودم را گرفتم تا این نوشته را ننویسم... اما نشد... راستش را می خواهید؟ از نوشته هایی که درباره کسانیست که اکنون در بند هستند زیاد خوشم نمی آید... احساس می کردم و احساس می کنم زیاد کار جالبی نیست... اما اگر راستش را بخواهید نتوانستنم جلوی خودم را بگیرم...
از اون دعای کمیل بدجوری فکرم پیش محبوبه حقیقی مانده است... بدجوری... هنوز هم باورم نمی شود... آن محبوبه حقیقی دوست داشتنی اکنون دربند است... آخر مگر می شود؟ هنوز که هنوز است فکر می کنم شوخیست... یک شوخی بی مزه... محبوبه حقیقی ( یادتان باشد... همه او را با اسم و فامیلش صدا می کنند... نه کسی به او می گوید محبوبه و نه کسی می گوید حقیقی... او همیشه محبوبه حقیقی است) از معدود افراد دوست داشتنی این روزگار است... از آن کسانی که با یک بار مصاحبت با او به شدت جذبش می شوی... این حس دقیقا موقع خواندن مطلب های او هم به آدم دست می دهد.... محبوبه حقیقی از آن دست کسانیست که نوشته هایش عین خودش است... خوده خودش... مجبوبه حقیقی عزیز... می دانیم... می دانیم بد زمانه ای شده... از ما هم چاره ای ساخته نیست... جز این که دعایی بکنیم یا نهایتا نوشته ای بنویسیم... اما بدان همه به یادت هستند... چون تو اصولا با خیلی ها خیلی فرق ها داری... همین فرق های توست که باعث شده همه و همه از تو بگویند و بنویسند... از دوستان و همکاران نزدیکت تا منی که نهایتا با تو سه ماه همکار بودم و از آن همکار بودن هم دقیقا یک سال می گذرد و در این یک سال هم هیچ وقت ندیدمت... اما بدون همه منتظرت هستند... از همکاران فعلی و سابقت تا خوانندگان بی شمارت... طاقت بیار رفیق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آبان1388ساعت 21:7 توسط فرید عطارزاده |
|
|
هوم! * برای دوباره وبلاگ نوشتن... مدت ها بود دنبالش بودم... اما باید یک چیزی می شد تا شروع کنم... حالا هم در این لحظه هیچی نشد و شروع کردم... مثل همیشه که منتظرم یک چیزی بشه ولی خب نمی شه! * گاهی... گاهی... و خب گاهی...! * از دی ماه پارسال بود... شروع کردیم... با هم... جلسه اول تحریریه... به زور هفت، هشت نفر می شدیم... یادم نمی ره... آقای میرمیرانی و صدری در اون جلسه گفتن قراره هفته نامه ای باشیم ۶۸ صفحه... همون موقع همه ما زدیم زیر خنده... ما ؟ ۶۸ صفحه؟ هر هفته؟!! ... و شروع شد... هر هفته تلاش بیشتر... عشق بیشتر... شب بیداری های بیشتر... تا رسیدیم بعد از عید... کارها بیشتر و بیشتر و شور و شوق در حدی به وسعت نهایت.... تا این که اون سه شنبه کذایی خرداد ماه رسید... صبح اون روز مثل همیشه کارهای نهایی صفحه ام رو انجام دادم و مثل همیشه بعد از تموم شدن کارم اومدم بیرون... خداحافظ تا جلسه فردا.... اما اون سه شنبه مثل سه شنبه های قبل نبود... بعد از ظهر، آقای مدیرمسئول با یک نامه وارد تحریره شد... متن نامه ساده بود و کوتاه... هفته نامه « مردم و جامعه » به دلیل انشار نامنظم (!) از سوی هیات نظارت بر مطبوعات توقیف شد.... تا ایمان بیاوریم به لعنت خدا به این سه شنبه های محسن چاووشی... به قول سحر طلوعی طعم توقیف تلخ نبود... گس و خشک است... * چهره ی صفایی فراهانی از یادم نمی رود... زمانی که برای همون نشریه مرحوم به دفترش رفتیم برای مصاحبه... روزهای نزدیک به انتخابات... جدی بود و محکم حرف می زد... با جدیت از ایستادگیش در برابر هر حرف زوری سخن می گفت... از خاطراتش گفت وقتی حتی جلوی حرف خاتمی هم ایستادگی کرده... و... وقتی در فیلم دادگاه اعترافات چهره ی او را که در جایگاه متهمین دیدم........ ......... ....... ........ ........ * نمی دونم چه حس خود آزاری در من وجود داره... حس جالبیه... وقتی چیزی رو که دارم بهش نزدیک می شم.... خودم رو ازش دور می کنم... و وقتی ازش دور شدم... حسرت و دوباره سعی برای بدست آوردن اون... و این سیکل ادامه دارد... * گناه بی اراده...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 1:3 توسط فرید عطارزاده |
|
|
بدجوری هوس کردم بنویسم..... حرف ها خیلی زیادن.... خیلی... از این پنج، شش ماهه... هیجان... کار... شب بیداری... امید... نا امیدی و در انتها... یعنی این انتهاست؟!... یا ....؟! می نویسم... زود.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:16 توسط فرید عطارزاده |
|
|
این جا به یک خانه تکانی نیاز دارد...! به یک گرد و خاک گیری اساسی...! باز هم دوست دارم بنویسم...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 13:27 توسط فرید عطارزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|